دو سه ماه پیش، آرشیومو پاک کردم.... تقریبا تصمیم گرفته بودم دیگه ننویسم اما نشد....
این آخرین شعرمه....
خوشحال میشم نظراتتونو بشنوم....

حالا دیگه خاطره هات
چنگی به دل نمی زنه
یاد تماشای نگات
به درد من نمی خوره
حالا دیگه محرم من
شبا و اون سیاهی نیست
آخه همه سیاهیا
جغدای تیغ به دست شدن
لنگه ی کفش گم شده
دیگه به درد نمی خوره
محاله بعد جفت شدن
رنگ دوتاشون یکی شه
تو رفتی و منم با تو
تو اون طرف من این طرف
بعد دوسال برگشتیمو
وصله شدیم به جون هم
دلم گرفت، نمی تونم...
دروغ برام سخته ولی
دروغ میگم مثل حالا
تو نیستی محرم دلم
+ نوشته شده در شنبه ششم بهمن 1386ساعت 8:57  توسط سیما قامتی
|